قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

226

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 404 - داستان محمود تارابى . ] 404 من الوقايع در زمان جغتاى خان در شهور سنهء 630 ثلاثين و ستمأة شخصى زراق شياد موسوم بمحمود در يكى از قراى بخارا كه مشهور است بتاراب خروج نموده دعوى و كرامات ميكرد لاجرم عوام بر وى ازدحام نموده بحسب اتفاقات بعضى از اصحاب امراض مزمنه كه به دو توسل نموده بودند شفا يافتند و اينمعنى مستلزم گمراهى مردم گشته هرروز فوجى بحلقهء ارادت او درمىآمدند چنان كه داروغه و پيشواى بخارا اينمعنى را به صاحب بلواج كه در آنوقت در خنجد بود انشاء نمودند و خود در لباس اخلاص و اعتقاد نزد آن شياد رفته التماس قدوم او به شهر فرمودند مقرر بر آنكه در سر پلى كه در آنراه واقعست مهم او را بقطع رسانند و خاطر از تفرقهء او وارهانند قضا را چون آنمخذول بر سر آن پل رسيد تير تيز داروغه نگريسته فرمود كه انديشهء غلط از خاطر بدر كن و الا بدستيارى خلايق هردو چشمت از كاسهء سر بيرون آورم چون شحنه و حاكم آنراز را در ميان نهاده بودند از غايت وهم و هراس از سر ماجراى مذكور گذشته رقم آن تدبير از صفحهء ضمير محو نمودند و شيخ با شوكت و جلال به شهر درآمد و در خانهء نزول نمود و ازدحام خواص و عوام بمرتبهء رسيد كه راه خروج و دخول بر همگنان دشوار گرديد و چون احاد الناس بىتحفه و تبرك از خدمتش برنميگشتند لاجرم شيخ بنابر تسلى خاطر ايشان ساعت بساعت به بام برمىآمد و آبى كه در دهان داشت بر ايشان ميپاشيد و بهركه قطرهء از آن ميرسيد خشنود ميگرديد هرچند داروغه و والى آنجا ميخواستند كه چون فرصتى دست دهد كارى سازند كه ويرا از پيش بردارند اينمعنى بنابر بسيارى گروندگان صورت نمىبست تا آنكه آنمضمون بر خاطر شيخ پرتو انداخته و از در ديگر بيرون شتافت و بر اسبيكه حاضر بود سوار گرديده تا تل با حفض بتاخت و بر سر آن پشته ايستاده عوام نعره برآوردند كه شيخ بيك پرواز از خانه تا تل مذكور پريده است خلايق را قوت ماسكه نمانده رو بدانجا نهادند و محمود چون ديد كه شيد و تزوير خود در ضمير طالبان جاگرفته همانشب حكم استيصال متصديان اشغال از حكام و عمال نموده بالضروره آن فرقه متوارى شدند روز ديگر خطبه باسم شيخ مذكور خواندند و بعضى از معاريف را بقتل آوردند و اسباب و ادوات سلطنت كه از حكام آنجا مانده بود بتحت تصرف درآوردند اوباش و اجلاف آنچه در منازل متمولان مييافتند ميربودند و چون نزد شيخ مىآوردند شيخ آنها را بر لشكريان قسمت ميكرد و در آن اثنا شيخ بر زبان آورد كه براى ما اسلحه از غيب ميرسد ناگاه تاجرى از شيراز آمده چهار خروار شمشير آورد اينمعنى سبب ازدياد اعتقاد ارباب فساد شده بالجمله داروغه و امرا كه بيرون رفته بودند لشكريان خود را درهم كشيده بر سر محمود آمدند چون صفها راست شد مغولان بنابر ملاحظهء كرامات شيخ در جنك تساهلى داشتند ناگاه تير قضائى بر مقتل شيخ آمده بيفتاد چنان كه هيچيك از اصحاب بر او حاضر نشدند در آنوقت باد